بازار

پارت 500 رمان این مرد کابوس من است

کار دیگه‌ای که نیست، چون ما اینجا فقط قطعات ماشین طراحی می‌کنیم و با  شرکت‌های خارجی قرار داد می‌بندیم، که برای کار طراحی باید درسش رو خونده باشی و دوره‌اش رو دیده باشی! دوستم ندارم که کارای منشی رو انجام بدی، ولی می‌تونی تو استخدام منشی جدید بیای و کمک بدی – ولی من دوست دارم بیام رمان نویسی اینجا کار کنم! – گفتم اینجا کار مناسب تو نیست، کار منشی هم سنگین و زیاده برای تو، ولی هروقت که حوصله‌ات سر رفت می‌تونی بیای اینجا – باشه اینجوری خوبه، میگم چرا از اول این دختر رو استخدامش کرده بودی؟ واقعا خیلی جلف بود مخصوصا مدل حرف زدنش! – 

خب من نمی‌دونستم خانمم ممکنه حسودیش شه! –  اصلا سایت رمان هم حسادت نکردم، ولی خوش ندارم همچین دخترایی دور و برت باشن! لبخندی معنا دار به روم زد و مغرورانه تکیه‌اش رو به پشتی مبل داد، اما نگاهش همچنان به چشم‌هام خیره بود. – ام… یه چیز بگم! –  شما دو تا بگو –  راستش فکر می‌کردم بابت اومدنم به اینجا عصبانی بشی و دعوام کنی! –  عصبانی که شدم اولش، ولی خب بدمم نیومد که اومدی پیشم! لبخند نیم بندی زدم و دیگه چیزی نگفتم. برای استخدام منشی جدید زنگ زد به دفتر یه روزنامه و آگهی داد. وظیفه‌ی خودم می‌دونستم که برای استخدام منشی جدید حتما باشم و خودم گزینشش رو انجام بدم. شاهین مشغول کارش شد و من هم خودم رو با مرتب کردن میز منشی سرگرم کرده بودم و وقتی که کارم تموم شد تو سیستم کامپیوترش مشغول بازی شدم. ساعت نزدیک یک ظهر شده بود، کامپیوتر رو خاموش کردم و وارد اتاق شاهین شدم و گفتم: –  خیلی کار داری؟! – 

در زدن بلد نیستی بچه؟ – مگه من کارمندتم که باید در بزنم؟ – مگه در زدن مختص کارمنداست فقط فسقلی؟! کلافه چشمم رو تو کاسه چرخوندم و گفتم: – من گرسنمه، میشه بریم یه رستوران غذا بخوریم؟ – می‌خواستم زنگ بزنم غذا بیارن، ولی اگه می‌خوای می‌ریم رستوران، فقط چند لحظه صبر کن . دو سه تا گوشی تلفن روی میزش بود، یکی از کلیدهای تلفن سفید رنگ روی میزش رو فشرد و بعد از چند لحظه شروع به صحبت کرد. –  آقای سخایی، تشریف بیارین اتاقم . طولی نکشید که چند تقه به در اتاق خورد و با بفرمایید شاهین در باز شد و اون آقا داخل اتاق اومد. –  بله رئیس؟ امرتون! –  خانم عطایی اخراج شدن و آگهی دادم برای استخدام منشی، کار منم امروز تموم شده، شما هم بعد از تکمیل اون کاری که سپردم بهتون شرکت رو تعطیل کنین و درها رو قفل کنین و کلیدا رو تحویل حسین آقا بدین . –  باشه چشم، از اون کار هم چیزی نمونده تا یک ساعت دیگه تمومه –  خوبه –  امری نیست؟ –  ممنون، روز خوش بعد از این که سخایی از اتاق خارج شد، شاهین کتش رو تنش کرد و با هم از شرکتش خارج شدیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

18 − چهار =

دکمه بازگشت به بالا